زلزله

 

الله تویی و ز دلم آگاه تویی 

درمانده منم دلیل هرراه تویی

گرمورچه ای دم زند اندر ته چاه 

آگه زِ دَمِ مورچه و چاه تویی

 

درود به هنگاميکه بدون ترس براي خدايت ذکر بر دلت جاري مي شود.

 اذا زلزلت الارض زلزالها

وقتي يادش مي کني که تخت خوابت کمي لرزيده و کاغذي از لبه آينه به زمين افتاد با خودت ميگي زمين لرزيد مثل روح تو که کمي جابجا شده ، ولي انقدر گرم خواب و منگ هستي که همونطور که نشستي به عقب مي افتي و بقيه خوابت را ميري .

ساعت 3:15 بامداد دوستت بهت زنگ ميزنه ، حالا خوبه گوشيت روي سايلنته ، با خودت ميگي" اين دوباره بلند شده داره خرميزنه ! اشتباهي داره زنگ ميزنه!" ريجکت مي کني يه لحظه يکي از چشمات که بازه مي افته به بالاي صفحه گوشيت ، انگار يه پيام هم اومده ، ولي تو هنوزخوابت مياد.

 5دقيقه بعد دوباره دوستت تماس ميگيره ، انگار يه کاري داره ، از بس تو فکر کارهاي مجله و مجمع و وبلاگي  فکر مي کني براي اونهاست ، در حاليکه دوستت با مجمع رابطه اي نداره!

گوشي را بر ميداري و با وضعي خواب آلود مي شيني ، ريحانه چقدر مهربون شده ! آروم آروم باهات حرف ميزنه در حاليکه صداش با نگراني همراهه ، بهت ميگه  " زلزله شده ؛ مردم اومدند توي پارک ، با خانوادت بياييد بيرون ." بعد از هر جمله کوتاهي که ميگه يکبار مي پرسه فهميدي مطهره!

تو هم ميگي" آره منم يه چيزي فهميدم لرزيد !" تشکر مي کني وگوشي را قطع مي کني. چند لحظه درنگ مي کني تا واقعا بيدار بشي ، دوباره يک نگاه  به همراهت و مي بيني اسمسي که اومده از خاص ترين دوستته !

" سلام عزيزم .ازم راضي باش .شب بخير"

ديگه الانه که سکته را بزني ! درحاليکه بالشت را برداشتي  وپتو را روي زمين کشان کشان مي بري به پدر و مادرت فکر مي کني .

ميري وسط حال يه نگاه به لوسر هاي  روي سقف مي کني ، با ديدي مهندسي ، يه جايي را پيدا ميکني تا ادامه خوابت را بري !

ولي فکر مادر و پدرت ، مرگ ، اين همه گناه و جهنم ، اين که دوست نداري تير آهن بيفته روي کمرت و قطع نخاع بشي! و يا بيفته روي شکمت  و خون همه جا رابگيره ؛خواب به چشمات نمياره .

نمي دوني آنها رابيدار کني يانه ، شروع مي کني به صلوات و ياري خواستن از 5 تن آل عبا ، حواست هم اول به سمت پدر و مادرته ؛ خدايا اتفاقي براشون نيفته .

حتي ميگي بلند بشم نماز شب بخونم ، اما تو هنوز در خواب غفلت به سر مي بري .

ميخواهي بري وسط حياط که آوار روي سرت نياد ؛ ولي خانواده ات چي؟

مي بيني انگار توي حال خواب به چشمت نمياد ؛ دوباره به اتاق رجوع مي کني کنار تخت جايي که مي دوني نه لامپ روي سرت مي افته و نه تلويزيون امکان افتادنش هست مي خوابي . بازهم از خدا کمک مي خواهي واستغفار مي کني ولي انگار بايد الان يک کاري انجام بدي... نه نميدوني چيه! 

توبه برلب ، سبحه برکف،دل پر از شوق گناه

 معصيت را خنده مي آيد ز استغفار ما

ساعت5:30 برای نماز بیدار میشی ؛از دیدن بابا ذوق مرگ میشی! بهشون میگی که دیشب چه اتفاقی افتاده . ولی بابا با حالتی جالب و ذوق کرده میگه " واقعا؟ کی ؟ چی شد؟ " از این حالت او می خندی و شرح ماوقعه میکنی .

بعد بلافاصله تلویزیون روشن میشه تا اخبار دست وپا شکسته تو را کامل کنه!

بابا میگه "باید نماز آیات  بخونی !"

تازه می فهمی چیزی که ذهنت را درگیر کرده بود ، نماز آیات بود .


خدا را سپاس که خانواده ام ، خانواده ات ، خانواده هایمان سالم هستند.

نمی دانم چگونه حمد وثنایت را بگویم و با چه رویی انابه و استغفار کنم...


سبحان من لایعتدی علی اهل مملکته

سبحان من لایاخذ اهل الارض به الوان العذاب 

سبحان رئوف الرحیم

پایان خوش نوروزی2

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

http://www.uploadtak.com/images/d5111_316.jpg

خب داستان دوم از شش داستان هم آماده شد حالا بخونید و لذت ببرید ولی برای نوشتن داستان بعدی یک نفر داوطلب بشهداستانش از من، نوشتن و گذاشتنش توی وبلاگ از شما

پیشاپیش از همکاری شما متشکریم+


ادامه نوشته

تاخیر

سینه مالامال درداست ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را مرهمی

چشم آسایش که دارداز سپهر تیز رو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دم


درود بر قلم ، زمانی که شکستن را بر سخن باطل ترجیح داد.


سال ها مقصر نیستند هرچه می کشیم از این روز و ساعت هاست . از همین خورده ریزهای به ظاهر معصوم . تاخیر حضورمان در این سرا ، به دوری سال میلادمان بر نمی گردد ، به سکوت وگریه ای ست که هر کدام داشتیم  . به اینکه خواستی از اول به سکوت گل باشی وقتی باد وزید و به صبوری درخت هنگامی که پاییز برگ هایش را گرفت .            

ولی من پر از ترانه ام پر از هو هو و های های ! مملو از صدای گنجشکان به هنگام صبح  ، ولی تو تنها صدای خورد شدن مرا شنیدی در زیر پای گذر روزگار ؛ چیزی که باغبان ، به پای درختان نو پایش ریخت .

 

گاهی اوقات ؛ نه بر روی صندلی های پارک ، نه تکیه بر درخت ، نه در خاموشی آسمان زیر سو سوی ستارگان شب ، نه در تنهایی ؛ گاهی اوقات در کنار همه ؛ بودنت را می خواهم در طنین همه صداها به دنبال آوای سرسبز توام . در کنار همه دست ها نیازمند گرمای لطیف توام ،  من به تو نیازمند شده ام ؛ به اینکه چشمانم شوی در این شهر کور دلان ،  به اینکه نفسم شوی در این وانفسای هوای کینه ، به اینکه فکرم شوی در این آلودگی افکار شاعر ،  و مدافعم  بشوی درگناه نکرده .

جرم  من خود کشی ست . آنها مرا مرده می پندارند ؛ بیا بگو که این نفس ها صدای سکوت تو را دارد.


پایان خوش نوروزی1

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

پایان خوش نوروزی نام یک عکس است با 6 داستان؛ یک ایده ی خیلی جالب که یک عکس خاص را برای 6 نویسنده یا فیلمنامه نویس فرستاده شده و از آن ها خواسته شده برای عکس داستان بنویسند.

اینکه ایده از کجا بوده و نویسندگان کیا هستند بماند تا آخر داستان 6 براتون بگم

البته اگه باهام همکاری کنید آخه تایپ این داستان ها خیلی سخته و وقت گیر ...

http://www.uploadtak.com/images/d5111_316.jpg

ادامه نوشته

ابر بیاید؛ ابر پرپشت شیرین

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان
http://up.tamishe.ir/images/k9sg7evfsc6efhjihkd.jpg



به فرشته‏ هايت بگو بنويسند: باران خوب، باران فراوان، همه جا را بگيرد؛ تند و شتابان باشد. باراني بيايد که گياه مرده را زنده کند؛ پژمرده را سرحال کند؛ دانه‏ هاي منتظر را از خاک بيرون بکشد و خورد و خوراک همه با آن زياد شود.
ابر بيايد؛ ابر پرپشت شيرين و دوست داشتني که همة آسمان را پر کند؛ نه رگبار تند سيل‌آور بريزد؛ نه اين که برق بزند و بي بار باشد. به بنده‏ هايت لطف کن و کاري کن كه ميوه‏ ها برسند و گل‏ ها بشکفند؛ تا شهر‏ها زنده شوند.


مناسبتش بارون قشنگ دیروز و هوای خوب امروز، این مناسبت را به همه تبریک میگم.

فراخوان(  آزادی بیان)


گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم براو

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم


درود به سخنی که در دل ماندن را به هنگام نیاز ، جایز نمی داند .



دانشگاهیان محترم  و فارغ التحصیلان گرامی (0)!

همانطور که مستحضرید ؛ مدتی در دانشگاه شاهد کرسی های آزاد اندیشی ( کاملا آزاد اندیشی !) که در مواضع و موضوعات مختلفی طرح و بر صحن علنی تالار8 می رفت (1)، بودیم . به منظور ادامه و زنده نگاه داشتن این فریضه ،  در فضای مجازی ودر Sede-iut  اقدام به حفظ و پایداری بر این امر هستیم .


ü    * در ابتدای امر از خوانندگان محترم  ، تمنا داریم موضوعات مورد علاقه خود را به صورت پیامکی ، ارسال به ایمیل مجمع و یا به صورت نظر خصوصی در پست مربوطه اعلام بدارند .


ü    * موضوعات به صورت دلخواه بوده  و با توجه به نیاز جامعه ، توافق و انتخاب اکثریت افراد می باشد .


ü     *از کلیه نظر گذاران صاحب قلم و نویسندگان صاحب نظر ؛ خواستار شرکت در این پست های آزادی بیان Freedom  هستیم .


·        * نحوه بحث به صورت قرار گرفتن موضوع بحث و زیر شاخه های آن در صفحه اصلی پست ، و تبادل فکر واندیشه ها در نظرات صورت می گیرد.

 

ü     *در پایان باید متذکر شوم که این روند تا زمانیکه اینجانب حضور داشته باشم و فرد ثانی (3) دیگری در این بحث شرکت کند ، ادامه می یابد . و درصورت مفقود شدن بنده (4) الله اعلم ...

 

م ن 0: مفرد ش فعلا برای ما کافیه !

م ن 1: نمیدونم چرا عمرش به اندازه یک ترم بود نه بیشتر!

م ن 3 :دوم ( با تشکر از ستاد بیاد اوری دیرینه زیان فارسی )

م ن4 :احتمالش به صفر میل می کنه!

 م ن 5 : شعر بالا قا نون بلا تغییر است.

وقتی همه خواب بودند...

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان


http://www.al-hodaonline.com/np/8_7_2006/images/55.jpg

حرف هایشان در مسجد تکان دهنده است. ناگهان از پشت آن پرده فریاد می زنند “به جاهلیت بازگشته اید؟” صدایشان شبیه پدر است و مردم توی مسجد، یک آن تنشان می لرزد. تلنگر سختی است؛ تلنگر آن خطبه شماتت بار که به هیچ واهمه ای تمام انحرافات بعد از پدرشان را زیر سوال می برد. مردم ولی پوست کلفت شده اند؛ نمی خواهند فکر کنند، نمی خواهند به خاطراتشان رجوع کنند، می ترسند یا دوست ندارند چیزی از دست بدهند؛ به خاطر همه اینها فقط گوش می کنند و هیچ کاری نمی کنند.

ایشان حتی غمگین تر از قبل می شوند. چطور به این راحتی همه چیز را می شود فراموش کرد؟ زنی که همه عمر در نماز شب هایش برای این همسایه ها دعا کرده است، حالا بین همین همسایه ها غریب و مهجور است. حرفشان را نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند؛ انگار که به زبان دیگری گفته اند.

دلش نمی خواهد اینها خاکش کنند، دنبال جنازه اش بیایند و یا برایش متظاهرانه بگریند. وصیت می کند  به پسر عمویش که دور از چشم همسایه هایی که همه عمر در نماز شب ها برایشان دعا کرده است، خاکش کند.

ها ! به این وویگولنزجگ ...دروغ

من نه آن رندم که ترک شاهد وساغر کنم 

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها 

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم


درود بر راستگویان، آن زمان که دروغ رزق مردم شده ...

 

دروغ ممنوع! , lying_is_forbidden


شماره همراهم که یادتونه ؟ 7 رقم...

ادامه نوشته

اندر حکایات صنعتی

به علت درخواست های مکرر شما عزیزان یه شعر دیگه از اقای محمود کارگرپور گذاشتم!

ادامه نوشته

فصل

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

http://sadatmansoori.persiangig.com/image%203/10-love-maryam-sadatmansoori.jpg

فصل بعضی چیزها دارد تمام میشود . اگر دوست دارید می توانید کمی از هر کدام را فریزری کنید تا
در فصل هایی که دیگر هیچ اثری از این مواد نیست قدر یک نخود از آنها را از فریزر بیاورید بیرون و از این
نوبرانه ها بعنوان تزئین استفاده کنید !   این مواد عبارتند از : غیرت ، تعصب ، عشق ، مرام و ...

جوان که هستیم باور داریم که هنوز نقاطی هستند که ارزش پافشاری دارند . چیزهای اصیلی هستند
که میشود به آنها عشق ورزید ، بخاطرشان افراط کرد و گذاشت دیگران هرچه میخواهند بگویند .
بزرگتر که میشویم ترس هایمان ایمان های کوچکمان را میخورند ! دیگر برای هیچ چیز خطر نمی کنیم .
توجیه مان هم این است که هیچی اصیل نیست پس باید همه چیز را یک ذره داشت .
همه چی را نسبی و نصفه نیمه . و اسمش را میگذاریم تعادل !
برای اینکه از دل بستگی هایمان سرخورده نشویم تعداد آنها را زیاد می کنیم و محبت مان را میان
آنها تقسیم می کنیم که از فرو ریختن هر کدامشان نابود نشویم و به رشته های دیگری وصل باشیم!


هی،شعر تر انگیزد....

سلام ودوصد سلاااااام بر همه ی دوستان گرامی....

شعری که الان توی ادامه مطلب میخونین ازکتاب شعر طنز (هی، شعر تر انگیزد)...از آقای سعید بیابانکی

میباشد و این نام  باتوجه به مصرع،کی شعر ترانگیزد ،از اشعار حافظ انتخاب شده است.

پ.ن1:ی نکته اینک شاید گاهی مصرع هاش به نظر بعضی دوستان نامناسب باشه اما باید این نکته رو بگم که

مجموعه اشعارشون تایید چاپ داشتند ومشکلی ازاین لحاظ نیست... زیاد حرف زدم، ببخشید...[گل][گل][لبخند]

 پ.ن2:امیدوارم خوشتون بیاد. [چشمک]  

                                                      ادامه مطلب                                         

ادامه نوشته

سیزده بدر

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان


http://graphic.ir/pictures/___1/___11/desktop_34_20091020_1294458164.jpg

مادرِ من اولین چمنِ سرِ‌‌‌ راه می‌خواست پتو پهن کند، آش باربگذارد و سفره بیندازد. طبیعت جای دوری نبود. شیلنگ آبیاری پارک هرجا سوراخ بود و گودالی آب جمع شده بود می‌شد کنارش چایی دم کرد و از هر دری حرف زد. 

از هر دری حرف‌زدن را ما ایرانی‌ها می‌گوییم باغ. تخمه هم باید باشد و هندوانه که در آب گذاشته‌اند سرد شود برای بعدازظهر. آبِ حوض پیش‌ساخته یا جوی گل‌آلودی کنار جاده، هندوانه‌ی محبوبی یا پوست‌سفید، مهم فقط «از هر دری» است. شکوفه و درخت هم فضاسازی به‌حساب می‌آید، وسواس بی‌اهمیت. در باغ بودنِ باغ اثری ندارد. حالا آدم سرش را می‌آورد بالا پوست تخمه را تف کند دور، آن دورها چند درخت هم ببیند بد نیست. پس‌زمینه‌ی آثار باستانی هم خوب است. در محوطه‌ی بیرونی کاخ، رو به ستون‌های آپادانا ترانه‌های «رفتی و برو و سوختم و می‌سوزی و بسوز» بگذاری و چاقو فروکنی در خط عرضیِ هندوانه. نقشِ‌رستم پشت‌سر باشد و کشکِ تازه بسابی و با طرحِ بته‌جقه بریزی روی پیازداغ. توی پارکِ کنار گنج‌نامه ذرت خام بو بدهی و ذرت‌ها باد کنند و بوی برشتگی‌شان بلند شود. برای خودش باغی است. 

 مادر گفته همین‌جا عالی است. دورتر نروید. در باریکه‌ی خاکی میان دو ردیف درخت کنار جاده پتو انداخته‌ایم. آش جاافتاده. آفتاب تابیده روی گپ‌وگفت‌ها. بلد نیستم از هر‌دری حرف بزنم و نیستم توی باغ. حوصله‌ام سر می‌رود.
ادامه نوشته

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

در ماهی که گذشت، هیچ موضوعی به اندازه آجیل و علی الخصوص پسته قدر ندید و برصدر ننشست. به فاصله چند روز از اولین افرادی که بر بوی پسته رفتند و برتورم افتادند، بحث گرانی پسته به موضوعی جنجالی بدل گشت، روزنامه ها روی جلدش بردند و دولتی ها صادراتش را ممنوع کردند و تاجران بزرگ شخصا به دیار رفسنجان رفتند و همه، از عارف و عامی درباره اش با هم حرف زدند تا خلاف گفته ی سعدی درست بیاید که «بی دل از بی نشان چه گوید باز». پسته که تا پیش از این حداکثر کنایه ای سیاسی بود،یکباره تبدیل به موضوعی اجتماعی شد و افراد مختلف به هم توصیه ابراهیم ادهم را کردند که «نخریم و نخوریم» و خلاصه که اگر قیمت اجیل ارزان نشد، با پسته پسته گفتن دهان ها شیرین شد. بحث الان ما هم سر همین ماجرای پسته است. تا قبل از این، هر بار که در باب گرانی کاغذ و قیمت کتاب گفتیم، بزرگان امر به سکوت کردند که مگر اولویت ها را نمی شناسید و هرم مازلو را نمی دانید و آدمیزاد اول می رود سراغ نان و قاتق آن. شکر خدا بحث شیرینی پسته نشان داد برای سایر اقلامی هم که جزو نیازهای اساسی زندگی نیستند می شود کارگروه ویژه تشکیل داد و نمایشگاه بهاره گذاشت و دستورات اکید برای کنترل قیمت داد. پس چرا برای کتاب و کاغذ نباید چنین انتظاری داشت؟ پسته اگر ماهی است که به این حال افتاده، قیمت کاغذ از مهرماه دو سال قبل همین طور دارد رکوردهای جدید ثبت می کند، باقی اقلام مربوط به چاپ و نشر هم همین طور. الان بسیاری از ناشرها، کتاب های آماده و مجوز گرفته ای دارند که جرأتش را ندارند با قیمت های جدید روانه بازارش کنند. آن معدودی هم که چاپ می شود، غالبا با تیراژهای هزارتایی و کمتر است و خلاصه اوضاع کتاب و کتابخوانی، «چو برف بر سر کوهست روی در نقصان». اما عجیب اینکه در این مملکت داد و فریادهای این یار بی زبان، از پسته سر بسته هم کمتر شنیده می شود. اینجاست که چاره ای نمی ماند جز همنوایی با خواجه شیراز که گفت:«جایی که یار ما به شکر خنده دم زند/ پسته کیستی تو، خدا را به خود مخند!.»

فال حافظ عیدانه (فال n+1 أم )

سلام!

زیاده عرضی نیست. جز آرزوی سلامتی تن و جان برای همه ی دوستان..

توی دوره ی آموزشی سربازی ، روزای آخر، اکثر بچه ها واسه هم یادگار مینوشتند. بعضی ها که از قبل تدارک دیده بودند یک دفتر یا سررسید میدادند واسه نوشتن و اونایی هم که چیزی نداشتند توی همون دفترچه های کوچک سربازی از بقیه "یادگارنوشت" میگرفتند..

بهرحال بعید میدونم جایی و فرصتی جز این گیر بیاد که 100تا جوون هم سن وسال بمدت دوماه شبو روز کنار هم باشند،حتی بچه هایی که تجربه ی خوابگاه داشتند اعتراف میکردند که چنین جو و فضایی هرگز اونجا حاکم نیست..

همین نزدیکی و صمیمیت باعث میشه که خاطرات و یادهای فراوونی به بار بیاد و یادگارنوشت میتونه تثبیتی باشه از اینها در ذهن، که انسان، ریشه دارد در نسیان و فراموشی..

حالا ربط این حرفا با فال حافظ:

شاید شعر ها و ترانه های زیادی توی ذهنم آماده داشتم ولی من واسه نوشتن یادگاری برای همه ی دوستام هیچ شعر و نوشته ای قشنگ تر از این بیت حافظ به ذهنم نمیومد!

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت*

                           باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

و اون روزا گذشت تا لحظه های نزدیک تحویل سال. وقتی دست به دامان لسان الغیب شدم واسه فال سال جدیدم، غزلی از حافظ آمد که همین بیت توش بود..

یکی دیگه از تفائل ( جمع مکسر تفؤل ) بنده به دیوان شیخ توی همون لحظات تحویل سال رو میزارم واسه ی فال حافظ عیدانه..

پس با انجام مقدمات لازمه و نیت خالصانه، برید به ادامه مطلب..( فک کنم عرضم کمی زیاده شد.میبخشید )


* در برخی از نسخ این مصرع اینگونه است :

اوقات خوش آن بود که با دوست گذشت...( این هم از افاضه ی فضل ما در این پست! )

ادامه نوشته

میان سه آینه

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

تقدیم به همه ی مادرانی که تمام دل خوشی شان، دل خوشی ما بود.

http://www.mabelwhite.com/Container2.jpg

/**/

از لای در اتاق پرو، منِ توی آینه ها را ورانداز می کند: «چه خوبه. جوون تون می کنه مامان!» در را می بندد و با سه آینه و جمله اش که در چهار دیواری کوچک پرپر می زند و راه بیرون را پیدا نمی کند تنهایم می گذارد.

ایستاده ام در پیراهنی که دخترم می گوید مرا جوان می کند و همه روزهای دیگری که میان این آینه ها بوده ام یکی یکی برمی گردند، وقت هایی که این جا بودم و مادرم پشت در بود :«این جلفه! سبکه! مال دختر قرتی هاس.»«زنونه اس، هنوز زودته.» روزهایی لج می کردم و دیر می آمدم بیرون، بلوز را از تنم در نمی آوردم تا همان را بخرند، روز هایی که دختران جوان آن طرف بودند :«رقص می کنه به تنت.»«اصلا خودته.» و «بی خیال! بخرش.» می خندیدم مدل عوض می کردیم و فروشنده ها را خسته می کردیم، وقت هایی که مرد بی حوصله پشت در بود از خرید خوشش نمی آمد و همان لباس اول را می گفت قشنگ است که برویم خانه، چند ماهی که دو نفره رفتیم توی اتاق پرو، یکی مان در بلوز ها جا نمی شد و فروشنده از آن طرف در می گفت:«بالاتر از این سایز نداریم خانوم.» روزهایی به دنبال پیراهن ارزانِ سفید بودم که شش بار در روز بشود نوزادی روی آن بالا بیاورد. سالی پی لباسی آزاد و ساده می گشتم تا با آن بشود راحت دنبال موجود چابکِ چهار دست و پایی دوید و لکِ غذاهایی که رویش می پاشد زود پاک شود. سال هایی که باید لباس برازنده ی مهمانی تولدِ دخترانه انتخاب می کردم تا هم کلاسی ها در خانه هایشان بگویند:«مامانش شیک پوشه.»وقت هایی که...

ادامه نوشته

هستندیندی!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

(به علت نبود مسئول فارسی گزینی پست ها دچار هجوم فرهنگی شده!)


 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا ... نه یه عده بودند چون داستان من مال خیلی وقت پیش نیست! تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

اما من نبودم ، چون کوچیک بودم تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی . حالا هم که هستم،  کوچیک موندم  ؛ ولی چند تا بودند ، بزرگ بودند ؛ با هم بودند، دوست بودند !

 تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

می گفتند ، می خندیدند ، می خوردند ، می زدند ؛ بیشتر افعال را انجام می دادند ... با شناسه سوم شخص جمع !

من که نبودم ، گفتم ... چون کوچیک بودم ، ولی گفته بودند اونا با حال بودند نه اینکه پولدار بودند ، حال واحوال دار بودند! تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

حالا من هستم ولی اونا خسته اند با من خسته اند... ولی با هم هستند ، میگند هستند ولی دور هستند ،قهر نیستند   غیره هم نیستند.. فقط کنترل مسند ! (1)

من هستم با کوچیکیم هستم ولی خسته نیستم چون با حال هستم .

غیر از اونا هم ، چند نفری هستند ؛ با حال خودشون هستند ، منم با اونا هستم ... چون من با همه هستم .خوابگاه دانشجویان پسر !! (آخر خنده) www.taknaz.ir

هر کی هست می فهمه کی نیست ... من هستم ولی با منیّت نیستم ؛ چون منی نیست ، همش اوست که هست !


م ن( مطهر نوشت ) 1 :Control mass ( عجایب معنی گشته در این سطر ! )

م ن2: هر چند، که چند نفر آن on هستند ، ولی خیلیا آف  offهستند ؛ آنا که هستند به آفا که نیستند خبر بدند که با هستمشون هست بشند! تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

م ن3 : هر کی هست و نیست ، بدونه من قاطی نیستم ، فقط کمی ، جمعی هستم اگه ... مجمعی نیستم !


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

پیک شادی

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

دلبندان دانا

مثل هر سال نوروز فرا رسیده و وقت آن است که در این فصل همدلی با هم پیک شادی حل کنیم تا از درس و تحصیل عقب نیفتیم. برای اینکه امسال فشار زیادی به شما جوانان باغ زندگی وارد نشود، سوالاتی آسان طرح کرده ایم.


ادامه نوشته

سیزده بدرمون در به دره!

درود به غرور آریایی !

شبی با پادشاه

One night with king

کارگردان : Mich  O. Sajble

محصول 2006امریکا

سال 90-89 از طرف دانشکده معدن (امیدوارم درست گفته باشم ) این فیلم اکران شد . من هم یک صِفری شنگول ! و به دنبال کارهای فوق برنامه ای !

این فیلم توسط خود دانشجویان ترجمه و زیر نویس شده بود . در پایان به تماشاگران کتابچه ای درباره حقیقت فیلم داده شد .(1)

خلاصه ؛ داستان در مورد خشایار شاه و همسر یهودی او " استر " بود  که به کمک  "مردخای " ، از بزرگان یهود و از نوادگان یعقوب (ع ) ، "وشتی " همسر زرتشتی شاه را ، با نیرنگ ومکر را عزل  و وزیر او " هامان " ویازده پسر او را به قتل می رسانند ؛ است ! (این جمله از لحاظ زبان فارسی مردود است)

کتاب مقدس که دارای دو بخش عهد عتیق Old Testament  و عهد جدید New Testament  است  که یهودیان فقط به عهد عتیق معتقدند و دارای سه بخش عمده است : تورات ، مکتوبیم (مکتوبات ) ، نِبودیم ( انبیا )

که در مکتوبیم از استر یاد شده و مورد تایید یهودیان است.

استر ومردخای بعد از رسیدن به قدرت دستور کشتار ایرانیان را در دو روز صادر می کنند. تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

استر کتاب مقدس اینگونه روایت می کند :

(...روز یازدهم ودوازدهم ادار ، یهودیان بر دشمنان خود پیروز شدند . در سراسر مملکت ، یهودیان در شهر های خود جمع شدند تا به کسانی که قصد آزارشان را داشتند حمله کنند...این کار در سیزدهم  ماه ادار انجام گرفت وآنها روز بعد ، یعنی چهاردهم ادار پیروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفت .اما یهودیان شوش ، روز پانزدهم ادار را جشن رفتند ، زیرا در روزهای 13 و 14دشمنان خود را می کشتند . یهودیان به مناسبت روز 14هم ادار را با شادی جشن می گیرند و به هم هدیه می دهند.)

وقوع این قتل عام در روز 11 و 12 ادار ( ماه یهودی ) مصادف با 13 فروردین موجب پراکنده شدن وفرار مردم ایران به دشت ها و کوه های اطراف گشت و مردم فرار کرده در روز 13فروردین جان خویش را از خطر کشتار به در بردند که بعدها به سیزده بدر معروف شد .

یهودیان بویژه صهیونیست ها سالروز این واقعه را جشن می گیرند که به عید پوریم معروف است . در واقع این روز هولوکاست دهها هزار ایرانی ست که صحت آن مورد تایید عهد عتیق است و یهودیان نه به عنوان یک واقعه تاریخی بلکه به عنوان روایتی مقدس به آن ایمان دارند و هر ساله ، سالروز " هولوکاست ایرانی "را جشن می گیرند .  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

به روایت کتاب مقدس  75800  ایرانی را به قتل رسانیدند.. تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

 

م .ن1: این متن از همان کتابچه به صورت اختصار برداشته شده است.

م.ن2: من خودم تحقیقی در حقیقت این موضوع نکردم .

 

    

پینوکیو در عصر مدرن

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان


«فرشته ی مهربون»، «پینوکیو» را تنها گذاشته بود. از وقتی فهمید عده ای از بچه های رنج کشیده با دیدن یک نفر از مسئولان، آلام روحی و جسمی خویش را بالکل از یاد برده و آماده کار و فعالیت و بازگشت مفید به اجتماعند، از سمت فرشتگی خود استعفاء داد. می گفت:«جایی که دریاست من کیستم؟/گر او هست حقا من نیستم{ترجمه از کمدی الهی دانته}. می خواهم به تهران بروم و از محضر ایشان کسب فیض و در ساحت شان تلمذ کنم.» این جوری پینوکیو که بی کس ماند و درجه انحرافش بیشتر شد و افتاد به کار قاچاق دلار و سکه. هر چه هم «جینا» به گوشش می خواند:«بابا اینا حباب داره و قیمتاش کاذبه و می شکنه» به گوشش نرفت که نرفت. البته حقیقت ماجرا چیز دیگری بود. گربه نره و روباه مکار، در یکی از مهمانی های شبانه شهربازی کذا از پینوکیو فیلم گرفته بودند اگر در پروژه شان همکاری نکند فیلم را افشا می نمایند. پینوکیوی بیچاره هم راهی جز پرداخت حق السکوت نداشت.

صبح به صبح، پا می شد با «جورجیو» می رفتند چهارراه «بشیکتاش» میلان، دلار و یورو خرید و فروش می کردند. گاهی اصلا با یک مصاحبه یا یک چشمک شان همه چیز زیر و رو می شد. توی جکوزی می نشستند و برای اقتصاد ایتالیا تصمیم می گرفتند. البته پینوکیو چون چوبی بود، توی آب نمی رفت. خیس می شد و اضافه وزن می گرفت و سرچهارراه همه ش باید توی آفتاب می ایستاد تا تنش خشک شود.

تا اینکه دکتر رومانو، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالای ایتالیا رأسا وارد عمل شد و دستور داد جورجیو را بگیرند. به پیوست باند مخوف اخلالگران اقتصادی متلاشی شد و بازار دلار به حالت عادی برگشت( یورو که از اولش هم عادی بود، چون واحد پولشان بود).فقط چون می خواستند راه تکرار  بر خطر را ببندند و اجازه رشد به مافیا ندهند، گفتند« هر کی دلار می خواد فقط با رضایت نامه ولی. ارز توریستی هم نمی دیم دیگه. این همه آثار باستانی و میراث فرهنگی هست دیگه. داوینچی و میکل آنژ داوود و مونالیزا کشیدن براکی پس؟ تازه کولیزیوم هم داریم. بفرمایید بیرون آقا».

هیچی دیگر. پینوکیو بی آبرو شد. باز شانس آورد وقتی فیلم اعترافاتش را از تلویزیون پخش شد- که توش آدم ملکه بوده و از پرنس جان و داروغه ناتینگهام پول می گرفته تا ارزش برابری یورو مقابل پوند را کاهش دهد- «پدر ژپتو» تو شکم ماهی به Research مشغول بود، و گرنه سکته می زد. بچه های بیست و سی ایتالیا هم فیلم را با لنزواید گرفته بودند تا اگر دماغش بزرگ شد، خیلی توی کادر مشخص نباشد؛ منتها خب نمی شد همین جوری بیکار نشست. همین شد که عده ای از دوستان این حرکت تظلم خواهانه ایشان را پاسخی نیکو دادند و در جشنواره ی همان سال برای پینوکیو صندلی خالی گذاشتند و او را قهرمان اسطوره های تاریخ، از زمان مادها تا کنون معرفی کردند. سرانجام لابی ها برای خلاصی این عنصر مهربان و دوست داشتنی نتیجه داد و به آزاد سازی او به طور قانونی منجر شد. معاونت سیاسی حتی او را برای جایزه صلح نوبل هم معرفی کرد؛ منتها بچه های سوئد گفتند:«شرمنده؛ آکادمی ما غیر از آکادمی اسکاره. رأی گیری تلفنی هم نداریم که بشه فامیل بازی کرد. نامه سفارش شدن شما هم متأسفانه هنوز به ما نرسیده. ایشالا سال بعد. ولی در مجموع، اکت تو دوس داشتم.»   

کوچه سپیدار

درود بر هر آن کس که به پاتوق ما قدمی از سر مهر می گذارد


ادامه نوشته

......عشق نبود عاقبت ننگی بود.....

درود

شعر زیر سروده یکی از دوستانه که چون دیدم هم زیباست و هم جوابیه ای به پست ((باران از نگاه منفی))

[نیشخند] در زیر واستون گذاشتم

ادامه نوشته

آش رشته

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

آش بپزید برای دیگران. ویژگی‌ آش این است که همه چیز در آن مخلوط است. بنابراین دیگران به سختی می‌توانند تشخیص دهند که چه به خوردشان می‌دهید. فرمول‌تان هم لو نمی‌رود.

- مهم نیست که چه پخته‌اید. مهم آن است که چطور آن را تزئین کرده‌اید و در چه ظرفی سر سفره مردم گذاشته‌اید.

- هیچ‌وقت غذایتان را شور نکنید. کم‌نمک بپزید. دیگران اگر بخواهند، خودشان به اندازه لازم نمک می‌زنند. مردم اساساً به همین میزان دموکراسی راضی‌اند. به وقتش هم می‌توانید بگویید: «من همان کسی هستم که حتی میزان نمک غذا را هم به عهده شما گذاشته‌ام.» در چنین شرایطی امکان ندارد کسی یادش بیاید که شما اساساً نوع غذا را نپرسیده‌اید و با تصمیم شخصی‌تان آن را پخته‌اید.

- اصلاً اهمیتی ندارد که غذایتان خوشمزه است یا بدمزه. مهم این است که خیلی به مهمان‌تان تعارف کنید.

- بد‌ترین و بی‌کیفیت‌ترین غذا، با یک دسر خوب ختم به خیر می‌شود؛ ضمن اینکه دسر معمولاً خیلی ارزان‌تر از غذای اصلی برایتان تمام می‌شود.

- حتماً ته‌دیگ را سر سفره بیاورید. این‌طوری به مهمان‌تان حالی کرده‌اید که همه غذا را آورده‌اید. پس انتظارش بی‌خودی بالا نمی‌رود.

- برای خودتان دست‌کم یک‌سوم مهمان غذا بکشید. مسلماً مهمان شرمنده از مهمان‌نوازی‌تان از میزان غذایی که در آشپزخانه روانه معده‌تان کرده‌اید، بی‌خبر است. کسی که معده صاحبخانه را سونوگرافی نمی‌کند.

- حتماً زرده و سفیده نیمرو را قاطی کنید. این‌طوری هرگز معلوم نمی‌شود چند تخم‌مرغ هزینه کرده‌اید. اگر خاگینه باشد که چه بهتر، باد می‌کند و اساساً بیشتر به نظر می‌آید.

- هرگز حین آشپزی تصویر صورت خودتان را پشت ملاقه نگاه نکنید. چون زشت به نظر می‌رسید و از میزان عشق و علاقه‌تان به خودتان کاسته می‌شود.

- همیشه پرسروصدا آشپزی کنید و الکی ظرف‌ها را به هم بزنید و گاهی بی‌خودی بگویید: «آخ سوختم» این‌طوری دیگران بیشتر شرمنده می‌شوند و هرقدر غذایتان بدمزه باشد، بی‌خود خودشان را موظف می‌بینند که به پاس تلاش‌های طاقت‌فرسا و بی‌وقفه‌تان، از غذا تعریف و از شما تشکر و تمجید بیشتری بکنند.

- یک کمی غذا ته یک ظرف ارزان‌قیمت بریزید و دور از چشم دیگران آن را وسط آشپزخانه به زمین بکوبید. بعد بگویید: «ای وای شرمنده نصف بیشتر غذا ریخت!»

- جلوی مهمان‌ها با فرزندتان که قصد کشیدن غذا دارد، دعوا کنید و به او بگویید کمتر غذا بکشد. کارکرد این شیوه در احساس گناه و خجالت مهمان و ایمانش به مهمان‌نوازی شما، فوق‌العاده است.

پسر، دختر، شما متهمید!

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

تمام دوران نوجوانی‌ام در حسرت داشتن یک دوره لغتنامه دهخدا گذشت. آن روزها به نظرم مهم‌ترین آدم‌های جهان کسانی بودند که یک دوره لغتنامه دهخدا در کتابخانه‌شان داشتند و عکس‌هایشان در حالی توی مجلات چاپ می‌شد که جلوی کتابخانه‌شان نشسته بودند و پنجاه جلد لغتنامه دهخدا با صلابت هرچه تمام‌تر پشت‌سرشان توی قفسه‌ها جا گرفته بود.

هنوز هم دهخدا ندارم. اما عادت کرده‌ام که برای هر لغتی به لغتنامه دهخدا رجوع کنم. جالب است که مدتی است سایت لغتنامه دهخدا هم در اینترنت فیلتر شده و صدایی هم از کسی درنمی‌آید. به هر حال به سراغ نسخه 15 جلدی لغتنامه دفتر دوستم برای یافتن معنی درست «اختلاط» رفتم و در جلد یک صفحه 1509 دیدم که نوشته:
اختلاط: آمیخته شدن، در هم شدن، امتزاج، التباس، التباک، آمیختن، درآمیختن.
حالا با این حساب تکلیف جمله کامران دانشجو، وزیر علوم چه می‌شود که گفته است: «مشارکت دانشجویان دختر و پسر برای پیشرفت علمی کشور لازم است. اما اختلاط به سبک غربی مردود است.» بی‌خیال علم لغت شویم و به همان شیوه خودمان بپردازیم به موضوع.

پسر دانشجو: ببخشید خانوم، من سر کلاس نبودم، می‌تونم جزوه‌تون رو بگیرم؟
دختر دانشجو: چه مدلی؟
پسر دانشجو: جزوه گرفتن که دیگه مدل نداره.
دختر دانشجو: غربی یا شرقی؟
پسر دانشجو: چه می‌دونم. غربی.
دختر دانشجو: غربی؟! برو از خواهر و مادر خودت با مدل غربی جزوه بگیر، بی‌آبرو! آهای حراست...
پسر دانشجو: چرا حراست. خب باشه به مدل شرقی جزوه‌تونو بدین.
دختر دانشجو: آهان حالا شد. آخه می‌دونی که مدل شرقی واسه پیشرفت علمی کشور لازمه.
دختر و پسر با مدل شرقی در پیشرفت علمی کشور مشارکت کردند و نتیجه مشارکت آنها در پیشرفت علمی کشور باعث شکوفایی هرچه سریع‌تر شد.
قرعه‌کشیدر زمان اکران فیلم «پایان‌نامه» اعلام شد که دو خودروی موجود در فیلم بعد از پایان اکران آن از طریق قرعه‌کشی به بینندگان اهدا می‌شود. مراسم اهدای این دو خودرو یکی، دو روز پیش برگزار شد. روح‌الله شمقدری تهیه‌کننده این فیلم در آن مراسم گفت: «مهم‌ترین هدف ما از این طرح آشتی دادن مخاطب با سینما بود که موضوع مهمی است و تاکنون افراد مختلفی درباره آن نظر داده و کارهایی هم صورت گرفته. اما متأسفانه همچنان مخاطب آن‌طور که باید با سینما آشتی نکرده است و برای حصول موفقیت باید این‌گونه طرح‌های ابداعی ادامه داشته باشند.»
1- طرح بدی نیست که یک چیزهایی از داخل فیلم را به بینندگان اهدا کنند. از فیلم «پایان‌نامه» دو اتومبیل فیلم اهدا شد. اما تکلیف هدایای فیلم‌های دیگر چه می‌شود؟ فیلم‌هایی مثل: «مرد عوضی»، «زندان زنان»، «سگ‌کشی»، «مارمولک»، «خواهران غریب»، «نارنجی‌پوش»، «دو زن»، «بوی پیراهن یوسف»، «نصف مال من، نصف مال تو»، «سنتوری»، «پوپک و مش ماشاءالله»، «زیر درختان زیتون»، «قلاده‌های طلا»، «یه بوس کوچولو»، «درخت گلابی»، «سیب و سلما»، «گاو» و...

2- البته در ادامه همان جلسه و بعد از سخنرانی تهیه‌کننده درباره اینکه هدایا به رونق بخشیدن سینما کمک می‌کند، هر دو برنده اتومبیل‌ها صحبت کردند و گفتند که برای خاطر جوایز به سینما نرفته‌اند.

گاو باید آدم باشد، نه بالعکس!

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان


اخیراً یک حرکت خودسرانه ولی هماهنگ شده، توسط دشمنان داخلی و خارجی به منظور ایجاد جو نارضایتی علیه دولت صورت گرفته. در این حرکت ناجوانمردانه و ضدانسانی، گاوها و گوسفندان و مرغ‌ها، گوشت و تخم و سایر محصولات خودشان را گران کرده‌اند تا آب به آسیاب دشمن بریزند.

لذا رئیس جمهور دستور داده که دولت به شکل فوری مبلغ چهار میلیارد دلار برای تنظیم بازار گوشت و مواد غذایی و واردات آن هزینه کند.
اقدام خوبی است. اما کاش به جای گاو و گوسفند و مرغ ذبح شده، هزینه می‌‌کردند برای وارد کردن چند کارشناس اقتصادی و روانشناس دام و طیور.
کارشناسان اقتصادی برای این که روشن کنند چرا باید جانوران این قدر در اقتصاد مملکت سُم یا پنجه داشته باشند؟ روانشناسان حیوانات برای روانکاوی این جانوران تا ریشه توهم اهمیت ایشان را مشخص کنند و با فرآیند روانکاوی پیچیده براساس نظریات «مازلو»، آنها را آدم کنند و بعد با زبان آدمیزاد حالی‌شان کنند که گاو باید آدم باشد، گوسفند باید آدم باشد، مرغ باید آدم باشد و بعد آدم هم باید آدم باشد.

معضل سینمای ایران و شمقدری پرده‌برداری الزاماً همیشه کار خوبی نیست، اما همیشه جالب توجه و جاذب اذهان است.
اخیراً یک فقره پرده‌برداری صورت گرفته که خودش نیز به پرده‌برداری ربط دارد. لذا موضوع دو برابر جالب است. جواد شمقدری، رئیس سازمان سینمایی کشور در مراسم اختتامیه نخستین جشنواره فیلم‌نامه‌‌نویسی انقلاب اسلامی از یک معضل مهم سینمای ایران پرده برداشته است. شمقدری گفته است که برای نشان دادن واقعیت‌های دوران قبل از انقلاب دچار محدودیت‌هایی هستیم و باید راهکارهایی پیدا کنیم تا مثلاً مجبور نشویم، زنان درباری را محجبه نشان بدهیم.
1- اگر بناست تاریخ را چنان مو به مو به تصویر بکشیم که مشکلمان چند تار موست، آن وقت با داستان‌های دربار ناصر‌الدین شاه و انواع سرگرمی‌های ملوکانه باید چه کنیم؟
2- به قول یک بنده خدایی در جمله‌ای مشابه «واقعاً مشکل سینمای ما چند تار موست؟»
3- با پیدا شدن این راهکار وضعیت دستمزد‌های بازیگران بدجور به هم می‌ریزد. دستمزد بازیگران زن به شدت بالا می‌رود، اما دستمزد بازیگران مرد آنقدر پایین می‌آید که می‌شود مفت. چراکه متقاضی زن برای بازیگری کم می‌شود، اما تقریباً تمام آقایان می‌شوند متقاضی بازیگری در آثار تاریخی.
4- فقط نمی‌دانم آن موقع چه کسی می‌خواهد جلوی فرج‌الله سلحشور را بگیرد که جنگ حیدری نعمتی راه نیندازد؟
5- ده‌نمکی درباره جنگ و رزمندان فیلم ساخت، شد «اخراجی‌ها» حالا فکرش را بکنید که بخواهد «درباری‌ها» را بسازد. چه شود؟!
احسنت!
خانم لاله افتخاری، نماینده کنونی تهران در مجلس در گفت‌وگو با «خبر‌آنلاین» گفته است: «در بحث سؤال از رئیس‌جمهور مواردی مطرح شد که به حق بود. اما رئیس‌جمهور پاسخ قانع‌کننده‌ای ندادند. بعضی از دوستان هم به جواب نداده رئیس‌جمهور احسنت گفتند! معلوم نشد که به چه چیزی احسنت گفتند. به عدم پاسخگویی احسنت گفتند و یا به بی‌توجهی به مجلس؟»
می‌خواستم در این باره چیزی بنویسم دیدم خانم افتخاری خودشان به شیوه سؤالاتی که من مطرح می‌کنم، سؤالات جالبی مطرح کرده در باب آن احسنت‌های معروف. لذا بسنده می‌کنم به نقل همین حکایت از عبید زاکانی:
«شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا رفت. رفیقش گفت: احسنت! تیر‌انداز برآشفت که مرا ریشخند می‌کنی؟ گفت: نی. می‌گویم احسنت اما به مرغ.»

راستی عیدتون مبارک

!

آموزنده...

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

  وین والتر دایر( wayne walter dyer)درسال1940درشهردیترویت ازتوابع میشیگان،درایالات

متحده به دنیا آمد. او یک عارف،روانکاو،نویسنده و سخنران است.کتاب قلمرواشتباهات شمااز

وین دایر جزء یکی از پرفروش ترین کتاب های تاریخ می باشد...وین دایر در سال1987به عنوان

بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد...

                                   

                                                ادامه مطلب



ادامه نوشته

سادگي


درود گل گلی!!

به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار

                         سقف واگن متروک را
                                       ترک می گوید
دل ،
         دیگر
                                در جای خود نیست
                                            به همین سادگی !

 

 

 

هفت سین فاطمی

السلام علیکِ  یا فاطمه الزهرا یا بنت محمد  یا  قره عین الرسول

 

رسیده عید و دلها شاد و خرم

همه در فکر دیدارند با هم

همه آماده اند سفره بچینند

به فکر سفره های هفت سینـند

 

منم در سفره دارم هفت سین را

ولی توام شده با داغ زهــرا

بود سین نخستین سیلی کین

به روی مادرم با دست سنگین

 

ببین در سفره سین دومم را

که سویی نیست در چشمان زهــرا

بگویم سین سوم تا بسوزی

که مادر سوخت بین کینه توزی

 

از این ماتم دل حیــدر غمین است

که سین چهارمم سقط جنین است

به روی سفره سین پنجم این است

سر سجاده اش زینب حزین است

 

شده سفره پر از اشک شبانه

ششم سین مانده سوت وکور خانه

چه گویم ای عزیز از سین آخر

بود آن سینه مجروح مـــــــــــادر


وهر سال ، سال توست ؛ حتی اگر نگذارند...

 

کدامین جاده...؟!!! (1)

خاطراتم پر از روزهای بدون توست ... نه بی حضورتو...

لای هر برگ دفترم برگ گلیست... گل من ...

نمی دانم وقتی به پشت در برسی ، کجایم ...

اما بیا... میخواهم دلم را برای همیشه پشت دری جا بگذارم که روزی از آن خواهی گذشت ... با گام های  بلند... ایستاده بر فلق ...

و من... میهمان عاشقان سر گشته ات باشم.

اگر رفتم و روز آمدنت را ندیدم ، از در که گذشتی نگاه کن ...

اینها همه بخاطر آمدن توست... آن گوشه گلدان های یاس ، پر از گل های سفید ، که به استقبال تو برخاستند...

شاعر ... نه ، شاعر نشده ام ...

آن طرف دسته های گل نرگس ، که عطرشان ، روز های بی تو ، همدم و مونس تنهایی ام بود ...

شاعر ... نه ، شاعر نشده ام ...

قبل از  رفتن به اشک و آه زمین را آب و جارو میکنم ... اگر بروم به انتظار میروم ...

 اگر آمدی و نبودم ، از روی طاقچه ، تمام نامه های دلتنگی ام را بردار و بخوان ...

این است شرح قربت ما...


دلی امیدوار اما تنگ و تنگ...


کدامین جاده ... 


کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو...؟؟!!!

روزی پژویی پرایدی دید...

"پژو" یکروز طعنه زد به "پراید"
که تو مسکین چقدر یابویی!

با چنین شکل ضایعی بالله
بی‌جهت توی برزن و کویی

رنگ لیمویی مرا بنگر
ای که تیره، شبیه هندویی

من تمیزم ولی تو ماه به ماه
مطلقاً دست و رو نمی‌شویی

بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!
که به هیئت شبیه لولویی

من نه خودرو، گُلم، سَمن‌بویم
تو نه خودرو، گیاه خودرویی!

من به پاریس بوده‌ام چندی
زیر پای "چهاردهم لویی"(!)

روی "باسکول" بیا، بپر، بینم(!)
روی‌هم‌رفته چند کیلویی؟!

در تو آهن به کار رفته ولی
نازکی عین برگ کاهویی!

صاحبت با تو گر به جایی خورد
سهم الارث ورثّه‌ی اویی!


از "پژو" چون چنین شنید "پراید"

گفت: ای دوست!چرت می‌گویی

بنده گیرم به قول تو یابو،
تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی!

انتقادی اگر ز من داری
مطرحش کن، ولی به نیکویی

زیر این آسمان مینایی
ای خوشا فکر و ذکر مینویی

برو خود را بسوز و راحت کن
بی‌علاج است آتشین‌خویی

بخت باید تو را نه آپشن و تیپ
ای که در بند چشم و ابرویی

بخت ماشین اگر سپید بُوَد
خواه بژ باش، خواه لیمویی!

ارج و قربم کنون ز تو بیش است
زانجهت در پی هیاهویی

خوار بودم ولی عزیز شدم
کرد دوران ز بنده دلجویی

قیمت من کنون رسیده به بیست
این منم من، "پراید" جادویی!

توی بنگاه پیش هم بودیم
غرّه بودی به خوش بر و رویی

بنده رفتم فروش و یکماه است
توی دپرس، هنوز آن تویی