خاطرات همايش...

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

http://uupload.ir/files/mng2_94251087762346947583%5B1%5D.jpg

امسال مثل سال های گذشته ديگه سرم شلوغه همايش معرفی رشته ها نيست. البته سرم شلوغ هست ولی نوع شلوغيش فرق می کنه! و همين باعث ميشه مدام حس کنم بايد کاری انجام بدم، مثلا صبح بايد برم دنبال کارهای اداری و نزديکای اذان ظهر و مغرب حتما خونه باشم تا به معرف ها تلفن بزنم و اينکه توی زمان های مختلف که قرار می گيرم خاطرات همان موقع به يادم مياد.

راستی نمی دونيد چرا بعضی هاشون تلفن شون را جواب نميدند؟! مثلا معرف کاردرمانی را با هزار بدبختی شماره همراه شا پيدا کردم ولی جواب نميده! تا حالا شمردم بيش از ده بار در زمان های مختلف بهشون زنگ زدم ولی برنمی داره! نا سلامتی همسايه مون هستند! ولی خونشون را نمی دونم دقيقا کجا بود حدودش را بلدم ولی خودش را بلد نيستم فاميلشون جعفری بود. مدرسه ی راهنمايي و دبيرستان مون يکی بود البته از من يکسال بزرگ تر بودند. يادمه بيشتر وقت ها موقع برگشت از دبيرستان ترک دوچرخه ی خودم سوار ميشدند و نزديک خونه ی ما می گفتند: خودم باقی راه را ميرم، راهی نيست.

يه بار ازشون نپرسيدم دقيقا خونه تون کجاست. اصلا از کجا می دونستم شش سال بعد، یعنی تيرماه 91، در به در دنبالشون می گردم! برادرش می گفت: حسين برای ماه رمضان از تهران مياد خونه، ولی معلوم نيس کی مياد بهشون زنگ بزنيد و بپرسيد... وقتی از پيدا کردن معرف کاردمانی خسته شدم يه روز صبح رفتم مرکز بهداشت و به خانم بديعی گفتم معرف کاردرمانی، بينايي سنجی، گفتار درمانی، شنوايي سنجی و ... کسی را سراغ دارند و اونا آدرس بهزيستی را بهم دادند و گفتند اونجا پر از افراديه که کارشناس اين رشته ها هستند...

همايش سال 91 سختی های زيادی داشت چون برای اولين بار قرار بود مجمع بطور مستقل روز تجربی را مثل روز رياضی برگزار کنه، سال پيشش با همکاريه بچه های دانشگاه اصفهان روز تجربی برگزار شده بود و سختی ديگه اينکه مشکل مجوز مجمع اون سال به اوج خودش رسيده بود...

پ.ن1:حالا که دارم می نويسم انگار خيلی زياده و حتی یه موضوع کوچکش کلی خاطره داره...

پ.ن2: راستی اين قوم به حج رفته چه خوب ميشد اگه دوباره برمی گشتند...

مثل ماهی‎های پرنده...

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

cvzu_11358215_397588557098127_675575430_n.jpg

اين چند وقتی که بلاگفا خراب شده بود، انگار روی ما هم تأثير گذاشته و ظاهرا نميشه مثل قبل مطلب گذاشت و يا نوشت يا تغييرش داد و گذاشت! اون آخری که جز تخصص مون محسوب ميشه هم انگار به درجات پايين تر نزول کرده.

بدتر اينکه اون نظرات مطالب قبلی هم معلوم نيس کجا رفتن؟! قبلنا می گفتيم انگار جای يه سری چيزا عوض شده؟! ولی حالا فک کنم بايد بگيم يه سری چيزا خودشون رفتند یا بردنشون ولی جاشون هنوز سرجاشه! و البته خالی...

و بهتر اينکه اون قوم به حج رفته ی کنار وبلاگ دوباره برگشتند و انگار فهميدند که کعبه و بت خانه بهانه است معبود همين جاست!!!*

*: ترکيبی از شعر مولوی و شيخ بهايی!

ع.ن:...

پ.ن:...!