به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

http://plusboy2005.persiangig.com/image/moharram/sebteAkbar.gif

"مردي كه راه رفتنش قشنگ بود ...1"

صداي شمشيرش مي آمد، صداي تاخت اسب و زمزمه شعري كه مي خواند.

"اين مبارزه، جوهره مردان را آشكار ميكند. اين مبارزه، ادعا را از حقيقت جدا مي كند".

نفس ها حبس بود. جوان های خويشاوند، سر لاي زانو ها پنهان كرده بودند تا فريادي را كه در راه بود نشنوند.
جوان ها، نيمه شب، دور از چشم بزرگتر ها رفته بودند بيابان، با هم پيمان بسته بودند، پيش از علي اكبر (ع) بروند....

مي دانستند كه هر زخم تن علي، پدرش را تكه تكه مي كند ...

اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.

علي گفته بود: "من باشم و شما برويد؟" 
پدر گفته بود: "اول علي! فقط قبل رفتن چند قدم پيش رويم راه برود".

1.سبط اكبر، حضرت علي اكبر (ع)