تبليغاتX
مجمع دانشجویان خمینی شهری دانشگاه صنعتی

مجمع دانشجویان خمینی شهری دانشگاه صنعتی
آغاز هميشه يكسان است؛ پايان مشخص مي كند راه را؛ بيراه را... 
قالب وبلاگ

آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است...قرآن کریم/سوره مومنون/آیه ۱۴

بشارت باد بر اهالی زمین که «سیب سرخ بهشت»، جوانه زده است!نام تو، ریشه شر را خشکاند و آتش دوزخ را سرد کرد بر پیروان طریقه رستگاری.خانه وحی، با درخشش نام تو، روشن تر شد، تا نشانه ای باشد بر حرمت زن، تا دیگر رنگ چهره ها با شنیدن صدای تولد دختران، کبود نشود؛ تا دیگر سنت های جاهلانه میان دختر و پسر، خطی نکشد به نشانه سعد و نحس.«عاص بن وائل سهمی»بداند که سهمی از میراث حقیقت و ماندگاری نخواهد برد.هرچه بهره ای از نور نداشته باشد،تا صبح بیشتر نخواهد پایید.پنجه های عداوت و گمراهی،به زودی بریده و دریچه های هدایت،یکی پس از دیگری گشوده خواهد شد.


موضوعات مرتبط: مذهبی، برگی از تاریخ(مناسبت ها)
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:22 ] [ حسین پرنیان ] [ ]

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

محمد رویانیان، مدیر عامل پرسپولیس که خیلی ببخشید! بچه های وبلاگ خیلی باید بخیل باشند که پتانسیل های وی را محدود به صفحات و مطالب خودشان کنند و تازه به نظر ما در صفحات شان به نامبرده ( علی رغم این همه استعداد و معادن شکوفه ) کم توجهی و کم محلی هم می کنند، در پاسخی ادبی ، تاریخی ، فلسفی به سوال گزارشگر تلویزیون که پرسید:" شما بازیکن ها و کادر فنی را جریمه هم می کنید؟" گفت:" بله که جریمه می کنیم! شاهنامه را آخر فصل می شمارند!" بعد خبرنگار همین طور خیره شد به دوربین و فکر کنم شاکی شدند و " کات " دادند چون بلافاصله اخبار ورزشی قطع شد و به جایش اخبار هنری پخش شد! ( خودم از تلویزیون دیدم که می گم! )

فلذا ما اینجا یکسری از این ضرب المثل های ادبی، فلسفی آماده کردیم که فکس کنیم باشگاه، سردار داشته باشد جهت بهره برداری های مقتضی!

خُب دوستان زود جمع کنیم بریم ادامه مطلب تا منکرات وبلاگ نیومده بگه چرا دیر رفتید ادامه مطلب!  


موضوعات مرتبط: طنز، خواندنی های جالب، برگی از تاریخ(مناسبت ها)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:28 ] [ حسین پرنیان ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحيم
خواجه ی انبیا گفت:«در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر كه او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» صحابه گفتند:آن که باشد؟ فرمود: بنده ای از بندگان خدای. گفتند: ما همه بندگان خدای-تعالی ایم.نامش چیست؟ فرمود:اویس!
قبول! تو از من خیلی عاشق تری، خیلی پاک تر، با صفا تر. اصلا همه ی «خیلی ها» مال توست و فقط یکی سهم من: اویس من از تو خیلی غریب ترم!
گفتند:او کجا باشد؟ گفت: به قرن. گفتند که: او تو را دیده است؟ گفت:نه به دیده ی ظاهر. گفتند: عجب! چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته؟
در چیزی شبیه هستیم:فاصله.درد مشترک.از قَرَن تو تا او. از قَرن من تا او. فاصله! مگر فرقی می کند؟ برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین بادیه. پُر از عشق شده بودی. پُر. گفتی بروم شاید از دورها بشود او را ببینم.
چون به مدینه رسید خواجه ی انبیا به سفری بیرون رفته بود.صحابه گفتند:بمان. گفت:مادرم مرا فرموده نیمی از روز بیش تر نمانم. پس بسیار گریست و آن گاه بازگشت.
تو رسیدی.رفته بود سفر.من رسیدم،رفته بود سفر.تو ندیدیش.من ندیدمش و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.
تو رسیدی،رویش نبود،بویش بود.او را نفس کشیدی.نفس کشیدی.من رسیدم. نه رویش بود نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!
تو رسیدی.حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانه هایش گریستن.من رسیدم، حنانه سنگ شده بود.نامی فقط و صدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد.
 

موضوعات مرتبط: مذهبی، برگی از تاریخ(مناسبت ها)
ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:1 ] [ حسین پرنیان ] [ ]
سلام علیکم
فقط همین یک روز مختص تو شد...
روزت مبارک (پیشکشی به مادرم )
 
صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از روی برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم
زنگ تفریح را که پنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت و معلم  دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من این ست
 
"زنده یاد قیصرامین پور"

موضوعات مرتبط: دفتر اشعار
برچسب‌ها: شعر, معلم, قیصر
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:10 ] [ مطهره نجاری ] [ ]

                              

هشتمین جلسه رسیدگی به پرونده فساد بزرگ مالی (اختلاس) به ریاست قاضی 'ناصر سراج' فردا - یكشنبه - دهم اردیبهشت در دادگاه انقلاب تهران برگزار می شود .

... و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیه ی این کلمه عقاید متفاوت است; زمره ای که کتابت آن با (صاد) کرده و ریشه ی آن را "خلوص" دانسته اند و حجت ایشان این که مامور مختلس را ارادت و اخلاص چنان است که کیسه ی خویش را از خزانه ی دیوان فرق ننهد و جدایی در میانه نبیند. گروهی دیگر اختلاس را از "اختلال  حواس" گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته اند.                                

 

خواجه علی طفیلی در رساله ی "مصباح المختلسین " اختلاس اندک را تحریم فرموده و ...

در سومین جلسه ی دادگاه، وکیل مدافع متهم درباره بدون وصول گذاشتن بیست تریلیون ال‌سی گفت: گشایش اعتبارات اسنادی توسط متهم، قانونی بوده و او خلافکار نیست؛ هرچند سقف گشایش‌ها را رعایت نکرده است.

 

حجتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

و بر مختلس است که در امر اختلاس، همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و... 

در ادامه وکیل متهم برای دفاع در جایگاه قرار گرفت و مدعی شد: هیچ مقام استانی در مورد صوری بودن اسناد پس از دو سال اعتراض نكرد.

 

بقیت آن به نام خویش و پیوند به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی به سر آورد.

مدیرعامل بانك ملی نیز از ایران به کانادا گریخت و تا کنون تلاش برای بازگرداندن وی به نتیجه ای نرسیده است.

                                                                              

متن طنز از : فریدون توللی

                                      اخبار: به نقل از ایرنا                                          


موضوعات مرتبط: طنز
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:44 ] [ مهرانگیز شریفیان ] [ ]

شنيده ام كه دلي پر ملال داري تو

مگر چه خاطره اي در خيال ، داري تو ؟

مدينه ! هيچ گلي از تو گلنفس تر نيست

كه بوي احمد و زهرا و آل داري تو

هنوز عطر دعا ، در فضاي تو جاري است

هنوز بوي اذان بلال داري تو

مدينه ! بوسه به خاك تو مي زند افلاك

زبس كه فرّ و شكوه و جلال داري تو !

دوام دولت تو ، در حضور حضرت اوست

بمان ! كه منزلتي لا يزال داري تو

مگر كه منحني قامت كه را ديدي

كه شب اشاره به نقش هلال داري تو ؟ !

به ياد خاطره تلخ آن در و ديوار

درون سينه ، دلي پرملال داري تو

بيا كه نوبت كوچ كبوتر حرم است

براي بال گشودن ، مجال داري تو

ولي چگونه پر خويش ، واتواني كرد ؟

كه زخم تير ملامت به بال داري تو

نسيم از آن گل پرپر هميشه مي پرسد :

مگر بهارترين ! چند سال داري تو ؟ !

محمّدعلي مجاهدي ( پروانه )


موضوعات مرتبط: مذهبی، دفتر اشعار
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:45 ] [ داوود پریشانی ] [ ]

- غروب اول اردیبهشت ماه 59، بیمارستان پارس تهران

- صحن امامزاده سلطان‌علی‌بن محمد باقر، مشهد اردهال کاشان

- آرامگاه ابدی شاعر آب و آیینه

-  به سراغ من اگر می آیید ...

                                    آفتاب پشت پنجره ها

                 

صبح خيال داد ز كف آفتاب را            رويا شكست شيشه شيرين خواب را
با چشمه زلال بگو رفت آن كه داشت     قدر صدای زمزمه پای آب را              
از او بهشت هشت كتابست يادگار  گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را
سهراب سايه بود ولی در بهار عشق      می كاشت پشت پنجره ها آفتاب را
سهراب نور بود ولی در تمام عمر           از چهره بر نداشت حرير حجاب را
در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت     افراشت بر فراز سحر شعر ناب را
با رنگ گونه، گل را شكوه داد                  بر لوح جان سپرد گل انتخاب را
گاهی به روی صفحه آب روان جوی          تصوير می نمود گذشت شباب را
گاهی به گوش كوچك گلبرك می سپرد
نجوای دلخراش شب اضطراب را

                                                                                                                 محمد روحانی

و...

                                 شاعران، وارث آب و خرد  و روشنی اند

                                                      


موضوعات مرتبط: برگی از تاریخ(مناسبت ها)
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:28 ] [ مهرانگیز شریفیان ] [ ]

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

ما آدم های شجاعی نیستیم. ترس ها و صعف هایمان را تا جایی که بتوانیم پنهان می کنیم و دوست نداریم درباره شکست ها و اتفاقات تلخ زندگی مان ( حتی آنهایی که در نهایت به سلامت ازشان عبور کرده ایم ) با کسی حرف بزنیم. با رندی و زیرکی، مفاهیم به جا و درستی مثل « حیا و پرده پوشی » را به بازی می گیریم و آن قدر گّل و گشادشان می کنیم که بشود همه چیز را زیر پرده شان قایم کرد. جلوی رسانه حتی بدتریم. رتبه های برتر کنکور و قوی ترین مردان ایران و قهرمانی که حاضران در بانک را حین سرقت مسلحانه نجات داده برای حضور جلوی دوربین ها همیشه آماده اند اما دریغ از یک معتاد ترک اعتیاد کرده یا عاشق شکست خورده یا همسر طلاق گرفته که بیاید و از تجربه های سخت و سنگینش برایمان بگوید. انگار باور نداریم حرف زدن از ناکامی ها و زمین خوردن ها به همان اندازه گفتن از کامیابی ها و بالا رفتن ها ( و حتی بیشتر ) می تواند در عبرت و موفقیت دیگران موثر باشد، پر رنگ تر هم می شود.


موضوعات مرتبط: دانستنی ها، خواندنی های جالب
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 20:8 ] [ حسین پرنیان ] [ ]
سلام به همه ی دوستان عزیز....


چند وقت پیش یک ایمیل برام اومده بود خواستم که شما هم بخونید.... خوندنش خالی از لطف نیست....

:دی.....


موضوعات مرتبط: مذهبی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 20:3 ] [ فهیمه سجادی فر ] [ ]

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

وقتی از پشت پنجره ی داروخانه دیدم که یک نفر دارد با قفل ماشینم کلنجار می رود، ابتدا نزدیک بود بی اراده فریاد بزنم: دزد! دزد!
ولی بعد فکر کردم با یک خیز خودم را برسانم به ماشین و خفت طرف را بگیرم و حالش را جا بیاورم. نسخه را در جیب فشردم و خودم را از داروخانه بیرون انداختم و پر شتاب به سمت ماشین دویدم. اما هنوز به چند قدمی ماشین نرسیده، تصمیم گرفتم تمام تلاشم را برای حفظ آرامش به کار گیرم بلکه بهتر بتوانم دزد را گیر بیندازم و او را تحویل مقامات مربوطه بدهم.
پس قدم هایم را کند کردم و با خونسردی و آرامش به سمت ماشین و دزد پیش رفتم.
دزد بی آنکه پیشرفتی کرده باشد، همچنان اطراف را می پایید و با قفل کلنجار می رفت.
حالا به یک قدمی آن رسیده بودم، و به راحتی می توانستم روی او بپرم. یا دست دور گردنش بیندازم یا دست هایش را از پشت ببندم، یا مشتی حواله پهلوی او بکنم، یا با ضربه ی محکمی به پشت سرش او را بر زمین بیندازم... اما ترجیح دادم که هیچ کدام از این کار ها را نکنم.
آرام و خونسرد در کنار او قرار گرفتم و پرسیدم:
_مشکلی پیش اومده؟
دزد که سعی می کرد دست پاچگی اش را پنهان کند ، گفت:
_نه... فقط در ماشینم باز نمی شه.
قیافه اش به دزد ها نمی مانست. هر چند که دزد ها نباید قیافه مشخصی داشته باشند، اما دستپاچگی و ناشیگری اش نشان می داد که لااقل حرفه ای نیست. قیافه و رفتارش به نحو فوق العاده ای ترحم برانگیز بود. آنقدر که ناچار شدم بگویم:
_کمکی از دست من برمی آد؟


موضوعات مرتبط: فرهنگ و ادب، خواندنی های جالب
ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 16:45 ] [ حسین پرنیان ] [ ]

به نام خدا

مرد متولد اردیبهشت

رومن گاری

به کشورتان خدمتی می کنید

رومن گاری در اصل یک یهودی اهل لیتوانی بود که در سال نهنگ، چهارده سالگی اش به اتفاق مادر به فرانسه مهاجرت کرد( این اولین خدمتِ گاری به فرانسه بود ولی این خدمت را در اصل پدر گاری انجام داد که خانواده اش را به خاطر یک زن دیگر ول کرد و آن ها این طور آواره شدند؛ گاری بعداً فامیلش را از « کاسو » به انواع و اقسام اسم های مستعار تغییر داد تا هر چیزی باشد جز فامیل پدرش). او در سال نهنگ به انگلستان رفت تا به نیروهای فرانسه ی آزاد، تحت رهبری ژنرال دوگل بپیوندد. البته او در این دوره جز « نبرد دلیرانه برای وطن » سرش به کارهای دلیرانه دیگری هم بند بود که سرانجام به ازدواج با یک نویسنده انگلیسی در 1994 منجر شد. لابد بعدش هم فقط به خاطر پیش رفت وطن، این خانم را طلاق داد و با یک هنر پیشه آمریکایی ازدواج کرد. گاری مثل همه ی مردان اردیبهشتی و مثل قهرمان کتاب « خداحافظ گاری کوپر » زود قاطی می کرد و آزادی خواه تر از آن بود که اجازه بدهد زنی مثل گردن بند خودش را به آویزان کند. گاری یک سال پس از خودکشی این خانم دوم، خودش را کشت ولی هر چه قسم خورد که کارش ربطی به دوری از او نداشته( آن ها ده سال قبل جدا شده بودند)، عده ای طالع بینِ عاشق پیشه(باز هم فقط در ویکی پدیای فارسی) این مرگ را زورکی به هم ربط دادند. گاری از فرط خدمت به وطن، در سال نهنگ بعدی دبیرِ هیأت نمایندگی فرانسه در سازمان ملل شد.


موضوعات مرتبط: طنز، دانستنی ها، خواندنی های جالب، برگی از تاریخ(مناسبت ها)
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 21:23 ] [ حسین پرنیان ] [ ]

به نام خدا

می گویند که تاریخچه ی نوشتن در شکم نهنگ به عهد مرحوم ژپتو بر می گردد که در شکم نهنگ شمعی افروخت تا آخرین وصیت هایش را به پسرک کله چوبی اش بنویسد و اتفاقا هنوز ننوشته، حاجت گرفت و پینوکیو با احتیاط(ارسطو می گوید اشیای چوبی ذاتا امکان اشتعال دارند) به کانون گرم خانواده برگشت ولی واقعا پینوکیو پدرِ پدر ژپتو را درآورد تا آدم بشه...

سالی که می آید، سال نهنگ یا به قول چینی ها اژدهاست که از قدیم گفته اند سال خوبی برای دست زدن به کارها و معاملات بزرگ است. ما درهر قسمت این نوشته به بررسی عمل کرد یک نویسنده در سال های نهنگ زندگی اش پرداخته ایم تا بلکه شمع راه آیندهگان گردد یعنی آیندگان به تفکیک ماه تولد، بتوانند حدس بزنند که در این سال چه بلایی سرشان خواهد آمد.

متأسفانه چیزی که در عالم زیاد است نویسنده است لذا مجبور بوده ایم که از نویسندگانِ متولد هر ماه، فقط یکی را انتخاب کنیم که بیشتر به اش گیر بدیم و طبیعتا انگشتمان را روی خصوصیات نامطلوبِ متولدین هر ماه گذاشتیم.

پیشاپیش همه ی شما را که احتمالا(مثل خود بنده) بالاخره متولد یکی از این ماه ها هستید و حتما(مثل خود بنده دیگه نه!) ادعای نویسندگی هم دارید، به سعه صدر و سرکشیدنِ چند لیوان آب و شمردنِ مکرر تا عدد ده توصیه می کنم. ولی بماند که قرار بود این نویسندگان از بین نویسندگان وبلاگ و مجله و اعضای مجمع انتخاب بشن ولی خوب به این علت که جان داریم و جان شیرین مان خوش است. نویسندگان مجله و وبلاگ و کلا اعضای مجمع و بازهم کلی تر نویسندگان وطنی را بی خیال شدیم.

مرد متولد فروردین

ماریو بارگاس یوسا

با یک دوست قدیمی محکم به هم می زنید

در بابِ مرد متولد فروردین گفته اند که مردی سر به راه و مطمئن نیست و مرغ دل اش خیلی زود تغییر عقیده داده، به بام(های) دیگر پر می کشد. یوسا هم در یکی از سال های نهنگ، دل به دریا زد و همسر اولش را که دختر دایی مادرش بود، طلاق داد تا بتواند سال بعد با دختر دایی خودش ازدواج کند(احتمالا به فکر آینده بچه هایش بوده که ازدواجش را فامیلی تر کرده). همسر اول یوسا ده سال( به گفته ویکی پدیای انگلیسی) الی هیجده سال (به گفته ویکی پدیای فارسی) از خودش بزرگ تر بود( ظاهرا از نظر سایت ویکی پدیا،آب که از سر بگذرد دیگر ده سال و هیجده سالش فرقی نمی کند). او بعضی از بهترین آثارش مثل « در ستایش نامادری » و « سور بز » را هم در سال نهنگ نوشت اما ثمر بخش ترین کاری که در سال های زندگی اش کرد، بادمجان کاری پای چشم مارکز بود. گفته اند مرد فروردینی وقتی از کسی برنجد، آثار رنجش در او خیلی زود معلوم می شود و به شدت سرخ می شوند ولی یادشان رفته بگویند که این آثار گاهی حتی پای چشم طرف مقابل هم معلوم می شود. یوسا که قبلا عمری در مدح مارکز می نوشت و سری از هم سوا بودند، وسط یک مراسم در مکزیکوسیتی یک دفعه بلند شد و مشتی حواله مارکز کرد( این که در آن سال مظنه ی مشت اول چند تومان بوده، معلوم نیست).ولی خوب غلظت و زاویه ی مشت حکایت می کند بهتر است دیگر ادامه ندیم چون ماجرا خطرناک شد!!


موضوعات مرتبط: طنز، دانستنی ها، خواندنی های جالب، برگی از تاریخ(مناسبت ها)
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 8:25 ] [ حسین پرنیان ] [ ]
تقديم به  غنچه ی زیبایی که پیش از شکفتن پژمرد! 

 

داغي نگاهي را بر صورتم احساس مي کنم . نگاهم که بر رخسارگانت جاري مي شود، درچشمانت شراره هاي غمي را  که قلبت از آن گـُرگرفته است مي بينم.

نگاهت به سويي مي دود. ردش را که دنبال مي کنم، به قاب عکسي مي رسم که ترک برداشته است. دستت را جلو مي بري وقاب را به روي ميز مي خواباني !

 

او مرده است....!  در ذهنت ، در فکرت...  و ا شک ها، خاطراتش  را از قلبت  تشييع  مي کنند!

 

امشب نگاهت با نگاهم حرف ها دارد ...

 

آسمان پنجره اي است به وسعت  ديدگانت

وهزارهزار ستاره

هر لحظه شهيد مي شوند

با فرود پلک هايت

آرام گاه دلت را مرور کن

با هر ستاره نام مرا خواهي يافت.

 

پی نوشت: نویسنده ی این متن  یکی از دوستامه. ازش خوشم اومد اینجا گذاشتم.


موضوعات مرتبط: دست نوشته
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 18:51 ] [ مهسا شیروی ] [ ]

به نام خدا

فصل نامه ی فرهنگی، دانشجویی سدژ منتشر شد

شماره ی ۱۳ ،سال پنجم، زمستان ۹۰

مکان فروش:سلف مرکزی

زمان های فروش:روز های دوشنبه و سه شنبه ۱۵ و ۱۶ اسفند ماه از ساعت ۱۱:۴۵ تا ۱۳:۱۵

به همراه پوستر تمام رنگ از اصغر فرهادی و سال نامه ی ۹۱

با تشکر از همه ی کسانی که تو این شماره کمکمون کردند

اگه می بینید زمان های فروش و مکان هاش محدوده، چون برای فروش مجله فقط یک نفر اعلام امادگی کرد ( مثل نوشتن مطالب که کسی کمکمون نکرد و عده ای هم دوباره سرکارمون گذاشتند!)

 


موضوعات مرتبط: سه دژ(نشریه اختصاصی مجمع)
برچسب‌ها: سدژ13
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 17:48 ] [ حسین پرنیان ] [ ]

کوله بارم بر دوش


          سفری باید رفت


               گم شدن تا ته تنهایی محض


                   یار تنهاییم با من گفت:


                        هر کجا لرزیدی


                             از سفر ترسیدی


                                         تو بگو از ته دل:


                            من خدا را دارم....

چند وقتی بود که میخواسم ی خدافظی تو وبلاگ بذارم

ولی خوب شرایطش پیش نمیومد

لحظات خوبی را تونسم اینجا تجربه کنم

بابت همه چی ممنون از همه از نظراتتون ک اوایل میذاشتید و نتونسم جواب بدمم معذرت

با ارزوی سربلندی واسه همتون

با ارزوی بهترین ها با امید به آینده 

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11:30 ] [ محمد یادگاری ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ تنها مرجع رسمی اطلاع رسانی مجمع دانشجویان خمینی شهری دانشگاه صنعتی اصفهان است که فعالیت خود را از شهریور سال 86 به منظور دستیابی به اهدافی همچون اطلاع رسانی فعالیت های شورای مرکزی مجمع؛بررسی مشکلات صنفی دانشجویان خمینی شهری؛ آشنایی و نزدیکی بیشتر دانشجویان خمینی شهری با یکدیگر و همچنین مکانی برای انتشار دست نوشته های دانشجویان که در کمتر جایی امکان انتشار آن را دارند، می باشد که در این راستا دانشجویان خمینی شهری هم محلی را در فضای مجازی داشته باشند که احساس کنند متعلق به خود آنهاست.

!#!#!#!#!#!#!#!#!
ایمیل مجمع: sede_iut88@yahoo.com
!#!#!#!#!#!#!#!#!

صنعتی تنها خوبی اش رفاقت هایی است که با اشک به تداوم می رسند. و اگر روزی رفتن از اینجا دلگیرمان میکند؛ خاطره ی همین رفاقت هاست. وگرنه من و تو خوب میدانستیم صنعتی چیزی نداشت که به آن عادت کنیم.
برچسب‌ ها
امکانات وب